بردیا جونممممممممم

بعد از کلی وقت......

سلام اخرین مطلبی که وارد این وبلاگ شده مربوط به تاریخ 27 بهمن 1389 است!!!!!.....چرا دیگه ادامه داده نشد !!!!! بعد از سونو هفته 20 معلوم شد که تو دخملی ......منم که کلی ذوق کردم .....البته پسر هم بودی فرقی واسم نداشت من کلی دوست داشتم وقتی رفتیم سونو و گفت دخمله با اینکه دخمل دلم میخواست ولی به بابا میگفتم حس میکنم یه پسر به اسم بردیا از دست دادم دلم واسش تنگ میشه......یه کم ناراحت بودم ت چند روز اخه 2 ماه من با پسرم زندگی کردم..... بعد اون افتادیم تو تکاپو یافتن اسم دخمل....اخه کلی بالا و پایین کرده بودیم و بردیا واست تصویب شده بود.......خیلی پیدا کردن اسم دخمل سخت بوددددددددددددددددد..... باید سنگین می بود ...تو فارسی و انگ...
11 بهمن 1390

هفته 19

حرکت کن مادر...انشالله زندگیت همیشه در جریان باشه!!!! سلام مامانی...خوبی؟؟؟؟ میدونم خوبی...اخه این روزها حسابی داری بازی میکنی...وول میخوری...میجنبی تازه از کیش اومدیم.کلی خوب بود. تجدید روحیه ایی شد واسه هممون(من و تو بابا ) واست کلی اسباب بازی گرفتم، لباسها خیلی خوب نبود منم گفتم ایشالا اینجا میگیرم.... در ضمن هنوزم از جنسیتت مطمئن نیستم 100% از فردا کلاسام شروع میشه ،خدا کنه خیلی قلنبه نشم ........     ...
27 بهمن 1389

هفته 18

سلام این وبلاگو واسه پسر جونم درست کردم الان تقریبا ۱۸ هفتشه..... هر روز سعی می کنم حسمو به این موجود دوست داشتنی بگم تا بعدها هم خودم کیفشو کنم هم این جوجه کوچولو.... امروز مامان رفت نمره ها رو بده دانشگاه مجبور بود با مترو بره لهت کردم این خانوما ....من نمیدونم بازار چه خبره این قدر این ایستگاه شلوغه ایشالا که اذیت نشده باشی عزیزم دیشب حالم خیلی بد بود صبحش که گلاب به روتون بالا آوردم، شب هم انگار که داشتی جونم رو میکشیدی منم ۹:۳۰ رفتم خوابیدم که بیش از این زجر نکشم... با همه این احوالم دوست دارم جوجه مامان..... ...
20 بهمن 1389
1